رضا قليخان هدايت

54

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گر تو در دير عابد صمدى * راهب دير گو صنم پندار آن زمان دير كعبهء تو شود * كه نبينى بجز خدا ديار با تو زنار مىكند تسبيح * وز تو تسبيح مىشود زنار هرچه بينى ز ديدهء خود بين * گرت اندك نمايد ار بسيار كى به نقش و نگار غره شوى * گر تصور كنى ز نقش و نگار توشهء مستى از جهان برگير * پردهء هستى از جهان بردار غم دنيا مخور كه خوار شوى * زان كه غمخوار گردد از غم‌خوار حيف باشد سفينه در غرقاب * ناخدا بىزر و خدا بيزار همه رنجيده و تو رنجه شده * همه آزرده و تو در آزار برخى بيدلان صاحبدل * شادى مفلسان دولت يار فقر مرغى است در نشيمن غيب * دوجهان را گرفته در منقار عشق ملكى است در جهان قدم * سپهش عقل و جان سپه‌سالار عشق مهر است و عقل سايهء عشق * ننهد مهر سايه را مقدار تا نباشد ظهور پرتو مهر * نتوان كرد سايه را اظهار مژه گر خار ديدهء تو شود * ديده پر كن ز خار و ديده مخار هرك را هست برگ گل چيدن * چاره‌اى نيست جز تحمل خار ما و من را مجال هيچ مده * لا و لن را بيا و هيچ انگار حرف را تا نياورى در فعل * نتوان شد ز اسم برخوردار بگذر از اسم و فعل و حرف مگو * نفى كن جمله را و اسم برآر كوس وحدت بزن كه در ره عشق * تخت منصور مىزنند از دار ايضا و له اگرچه بىخبر افتاده‌ام ز يار و ديار * دلم مقيم ديار است و جان ملازم يار چه غم ز بعد مسافت چو قرب جانى هست * نظر به يار بود نى به قرب و بعد ديار بدان اميد كه همچون تو گوهرى يابد * شد است مردم چشمم مقيم دريابار